زندگی

یک سال و شش ماه از اخرین باری که اینجا بودم گذشت! زود گذشت در واقع زمانی زود میگذره که به چیزی دقت نکنی مثلا اگه هر روز چک میکردم که خب الان چند روز میشه که توی وبم چیزی ننوشتم مسلما به این سرعت نمی گذشت!

اگه بخوای حساب کنی یه جورایی کل زندگی همینه هر روقت غافل میشی ازش یه دفه میبینی موهات سفید شده،دیروز که تو آینه نگاه میکردم دیدم اون بغل هاش خیلی سفید شده چند ماه پیش نگاه کردم دوسه تار مو بیشتر نبود الان خیلی بیشتر شده بگذریم این روزها خیلی سردرگمم شاید از اول هم همین بودم ولی خودم متوجه نشدم اما الان خیلی حسش میکنم خیلی زیاد..
از بزرگسال بودن یه چیز خیلی منو اذیت میکنه اونم اینه که آدم مثل گذشته ها نمیتونه با آدما دوست بشه،انگار هرچی که هست از همون دوران دبیرستان تا دانشگاه شکل میگیره و بعدش دیگه نمیشه به اون صورت آدم صمیمی و امنی پیدا کرد،شایدم اشتباه باشه ولی خب این چیزی بود که من حس کردم.یه چیز دیگه هم بهم ثابت شد اینکه این آدم ها هستن که ارزش وقت گذاشتن رو دارن نه اشیاء!
پدر مادر خواهر و برادر و همینطور رفیق های بی غل و خش،مابقی چیزها توی درجه ی دوم و سوم قرار میگیرن شما هرچقدر هم میخوای پول روی پول بذار وقتی دلسوزی نداشته باشی یعنی زندگی رو باختی..


زندگی

گاهی آدم هرچی بیشتر فکر میکنه،سبک سنگین میکنه انگار فقط به این پی میبره که هیچی نمیدونه، تهش اصلا قابل پیش بینی نیست حتی اگه زمان زیادی رو صرف برنامه چیدن کنی بازم اونطور که باید نمیتونی آخر راهو پیش بینی کنی.

گاهی به یاد من باش

دلم میخواد اندازه همه ی این سالهایی که همه چیو تو خودم ریختم داد بزنم و به عالم و آدم فحش بدم و گاهی اوقات آدم به نقطه ای میرسه که همه چی براش متوقف میشه هرکاری که بخواد بکنه توی ذهنش از قبل بی معنی جلوه میکنه و در نتیجه هیچ کاری نمیکنه...
دلم برای روزهایی که بیخیال هرکاری که دلم میخواست انجام می دادم تنگ شده. دلم برای آدمهای یکرنگ قدیما تنگ شده،دلم واس خودم که دیگه نمیشناسمش تنگ شده...

مرگ

این همه آدم جلز و ولز میزنه این همه استرس میکشه آخر سر هم یه روز ناگهانی مرگ میاد سراغش  و هیچی هم با خودش نمیبره و همه ی این مشکلات به ظاهر بزرگ  تموم میشه  جوری که انگار هیچ هدفی پشت اونهمه سختی نبوده مرگ چیز عجیبیه واقعا...

بیشعوری

اینایی که وسط چت میزارن میرن یا دیر جواب میدن خیلی بیشعورن واقعا،من که به هیچ وجه  نمیتونم با این آدما کنار بیام در واقعییت هم نمیشه روی این آدما حساب باز کرد.

بلاگ اسکای

دیگه نمیدونم چند سال پیش بود که از بلاگ اسکای رفتم همه چیو زدم نابود کردم حتی دیگه اسم وبلاگمم یادم نمیاد،حالا دوباره برگشتم :)

زندگی

ولی من هنوزم دنبال تکرار خوشی های گذشته ام هرچی جلوتر میای انگار همه چی سخت تر میشه دنیای آدمهای بزرگ هیجانش خیلی کمه همش مسئولیت و رعایت کردن های بیخوده..